(۱
)
تو خودت نبودی
سایه ات
چند شب
از دیوار خیالاتم
بالارفت
میترسم مرگ
را ه دیوار زنده گی ام را
از تو یاد بگیرد
**************
(۲)
هزار بار تکرار میشوم
تو نمی یابی رد پای مرا
در ریگزای که باد
فرماندار جاده های قدیمی است
حتی برای تسخیر توهم
قشون مرگ
راه این بیابان را
گم نخواهد کرد
************
(۳)
در جوار این قبیله
داری به بلندای مرگ
برپاکرده اند
ومسخره چند
منتظر خندیدن
تا
مرگ همجوار مرا
با نیشخند
به تماشا نیشینند
+ نوشته شده در
89/09/17ساعت 22:15  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
در شهر تان خیال مرا طعنه می زنید
فریاد من
اوج خیال عشق
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
90/03/31ساعت 16:48  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
و باز
تو در میان این واژه ها
سر سرگردانی من
که بازگشت یک دیوانه
در سایه دیوار را
تصویر می کند
تو نمیدانی
کجای عشق
پناه گاه من خواهد شد
+ نوشته شده در
89/10/22ساعت 19:5  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
دستانم هنوز
در گروه شعبده بازی های این قوم
و این کلاه بلندی مسخره
که روز چند بار
لبریز از فضله فکر خرگوشی عشق میشود
و دوستانی که
لبخند شان
توهین طولانی ترفند های زنده گی منست
بیاید یکبار دیگر
داری برپا کنید
بیگناهی را
برای شعبدهع حیات خویش
حلق آویز کنید
و دستان خالی را به دوعا بلند کنید
که جرم من فریاد است ...
+ نوشته شده در
89/10/09ساعت 19:10  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
باز من و مشتی خیالات
تکراری
ویک حنجره فرسوده
که میراث پدری ام است
و برای عاشقی
به درد ناله کردن هم نمیخورد
و اگر راست بگویم
بغیر از اف وای
طاقت بلند یک غرور را هم ندارد
که در بازار حراجان
به درد یک دست فروشی بخورد
و یا در این بیابانی
دور از نجابت
به جای یک نی لبک
چوپانی را همنوا شود
و فقط منو این حنجره بی فریاد
که در فقدان واژه ها
در گیر مانده اف و وای بیش نیست
+ نوشته شده در
89/09/18ساعت 21:7  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
یک گیتار
اگر نواختیم یا نی ...
آهنگی در دلمان است
چند سیگار
دود کردیم نکیردیم...
دودی در دلمان است
و یک کوچه که عبورمان
به بن بست میخورد مدام
و همه می فهمند
رهگذر نیستیم
و یک پنجره که هوای تازه می دهد به کوچه
و تنها من می دانم
+ نوشته شده در
89/09/17ساعت 21:59  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
چقدر چشمانت
برای ابهام محبت سازگار است
که در تمامی شب
تاریکی ذهنم دوچندان می شود
+ نوشته شده در
89/06/13ساعت 20:41  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
جنت توبه هایم را
با دیدنت
تاوان کردم
که قامتت کفریست
به بلندی بودا
وچشمانت
مسجد ذهنم را ویران می کند
که میخانه عشقت را
آباد کنم
+ نوشته شده در
89/01/25ساعت 20:16  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
ائینه در مقابل تو
و عشق محو می شود در خویش
تو فرشته کدام شهر بی نشانی
+ نوشته شده در
88/10/16ساعت 1:9  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
زخم زنجیر زلف کیست ؟
زر زرخند خورشید را می ماند
و خیالها سالهاست
زندان درد هاشده است
واین زنده گی
در بساط زوزه گرگان این شهر
شریفانه تاراج میشود
******
دریاب مرا
درد را که به درمان نمی رسد
و عشق
از زخم زبان این رهروان
آبستن می شود
درد های را
*****
واز درز این دیوار ها
دیوانه ها را سنگ زده اند
زبان نفهم چند
که دیوانه ها
با واژه های نا آشنا می گذرند
زندگی فریاد را نمی فهمد
زنده گی
زهر بی درمانی را ماند
که ناخواسته می چشیم
وزخم زنجیر زلف کسی را
اسیر می شویم
و چه تلخ
این زندان لعنتی
ما را می بلعد ...
+ نوشته شده در
88/09/20ساعت 17:42  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
زيباست سر جاده کنار تير برق پايهايت را کشت کنى
وچشمانت را به دورست که کسى مى آيد
بفرستى
اگر نيايد هم عشق در دلت خواهد بود
+ نوشته شده در
88/09/20ساعت 17:35  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
تکرار تنهایی
این بارخود را تکرار کردیم
در خیابانی که مارا نمی شناسد
وهوای بارانی اش
قصد گریستن دارد
تلخ
این بار خود را صدا کردیم
بنام بیگانهء که هرگز
کسی نمی شناسدش
ودل تنگش
هوای دیوانگی دارد
در خیابان ناشناس
این بار خود را گریه کردیم
از چشمه های که
غروب کرده بود خورشیدش
در فصل های شاد
این بار خود را بدنام کردیم
بنام عشق
در کوچه های خرابات
لای انگشتان رباب نوازی که
از دل برهنه اش نواخته بود
این بار خود را ترانه کردیم
با این واژه های شکسته
از حنجره مفتون بدخشی
که بوی کوه پایه های پامیر را
در تار گسسته دوتارش می نوازد
و این بار
خود را محکوم کردیم
محکوم بمرگ
در جاده های انتهار
که درختان جوان را می کشند
و ما از تبر های ناشناس
میمریم
این بار عشق را برهنه کردیم
درشعر که مارا مجبور به سرودن می کرد
وواژه ها بقدر انتظارمان
اشک داشتند
برمژگان خویش
وشاید این بار تکرار تنهائی بود
در خیابان بیگانه
+ نوشته شده در
88/08/08ساعت 0:2  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
تعبیری یک خواب تلخ
در بيدار باش يک شب سياه
که خواب را
تعبیری
از درد های دیروز است
من تمامی آرزوهارا
در ترازو پایانی اش ترسیدم
هی!.. هی! همسفران درخواب
همسفران ترسیده از رویا های منحوس
همسفران در باران های وهم مانده
در قدم های تان
بد شانسی قدکشیده است
اینجا همین گونه تاراج را
بنام آدم کشت کرده اند
و عشق را
چنین بدنام کرده اند
که آدم
بد شانسی را
از هند پیاده می رفت
تا شب زفاف تلخی هایش را دریابد
هی!... هی! تو که فرزندش هستی
باید از قلب بهشتی ات
دریک شب منفور
بیزار گردی
و بیدار باش خاطرات
تلخترا
گریه کنی
که زنده گی ترا
در کوچه بن بست زاده است
+ نوشته شده در
88/06/23ساعت 2:48  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
یک سر سوزن نفسی
که خار از سر انگشت خیالم بکشم
و آسوده شوم
از بی رنگی تو...
چقدر پیمانه ها
خالی از خیال شده اند
و خال لبت
چه بیشمار در دام ماند خوبیده ها را
که خسته از سفر اند
و تو
پندار های رهروان معصوم کوچه ات را
تمسخر کرده ای...
از کدام قبیله بی نشان نا آورده یی
خان کدام خیلی که اینسان نذر خیالهایم را
در کوچه های پر خارتان
به پای صندوق دزدان سر گردنه ریزم
و تو باغرور
گردن افراشتهء بدنامی را
برای چندمین بار برداری
و دار برپا کنی
گردن آزده مارا
و ما نفس پرخار را
از نوک زبان خویش برداریم
+ نوشته شده در
88/06/18ساعت 9:30  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
بازار تنهایی گرم است
و عشق بساط گرمی دارد
وهنوز
باور اضافی ام ترا نشناخته است
تا یا علی گفته بسویت
لخند زنم
و از تنهایی نجاتم دهی
تو سیب کدام باغ و گل کدام بوستانی
که لشکریان نگاه را
شرین می دزدی
و ما برایت
یک چیز داریم
تبسم تکراری
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت 11:47  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
از پنجره های که باد راعبور نمی دهند
چه سود
که زلفانت بقدر
تماشای
یک بهار
به دل خوشی ما آویزد
ولی پنجره های نحس
عبور عطرت را بر ما حرام کرد
و مادر پیاده رو انتظار
حسرت تماشای تو داریم
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت 11:43  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
روشنی تاریک را می رفتم
گامهایم را باد میبرد
سفر نبود
که خیالت را
همسفر می ساختم
ومن به جبر می رفتم
اختیار من
چقدر خسته بود ...
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت 11:28  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
بی مورد نیست خیال های خواب آلود
و تصویر های کهنه این شهر
که عمری سرگردانی کوچه های متروک را
برای هم نفسی
درذهنم نشسته ام
من به این تکرار ها عادت کرده ام
به نانوا ریشسفید
و به بادیگارد مسلح همسایه
که وقتی راه را می بندند
باید منتظر باشی
حتی به این پاره آینه
که وقتی ریشم را می تراشم
تصوریرم را بقدر ناراحتی ام کج می سازد
من تنها به چیزی که عادتم نکرده ام
همین دفتر است که هروز وقتی بازش می کنم
واژه های ناآشنا را
باید بگردم
و به تو که مرا برای چندمین بار به تنهایی مجبور کردی
و اکنون برای باز گشت تو هم عادتم را از دست داده ام
اگر برگردی لام تا کلام نخواهم گفت
زیرا تکرار خواهدشد بازهم تنهایی
+ نوشته شده در
88/03/19ساعت 11:53  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
ای دوست از کجای لبت بوسه سهم من
همجوش خنده های لبت بوسه سهم من
در گوشه های ذهن من از نام تو حدیث
زلفت سهم باد و فقط بوسه سهم من
نوروز روی توست در آئینه جلوه گر
کاپی تو در آئینه مگر بوسه سهم من
هرچند نگاه سرکشت زد آتشم مدام
گر گریه سهم من شود هم بوسه سهم من
تا ازحضور چشم تو سر خوش شدم عزیز
لطفت سهم دل بود و بوسه سهم من
از ابتدا خال لبت را شناخته ام
او دزد بوسه هاست از بوسه سهم من
+ نوشته شده در
88/03/13ساعت 7:41  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
عادت کرده ایم
به لبخند در باران
و به فریاد درکوهسار
وقتی می رفتی
دربین من و تو باران بود
و هنوز نم نم باران
در چشمم تکرار میشود
اگر برگشتی
کودکی را ازکوچه های گل
به ارمغان بیار
که در باغچه تنهایی خود بکارم
و عشق را برای دنیا
هدیه کنم
چنانکه باران دریا را هدیه میکند
ندیمجو
+ نوشته شده در
88/02/23ساعت 19:1  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
حرفی برای گفتن عشق از دروغ داشت
و آن حرف را به کنج دلم پر فروغ داشت
تا هر غزل شبیه چشمش شود مدام
در سطر سطر شعر م نامش شلوغ داشت
+ نوشته شده در
88/02/09ساعت 9:16  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
دفتر خاطراتت را مرور کردم
افسانه های کهنه بوی جوانی را می آورد
وچشمانت هنوز قطره اشک داشت
+ نوشته شده در
88/02/08ساعت 15:11  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
+ نوشته شده در
88/01/06ساعت 20:9  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
وشاید
کسی آواز داد
قریاد مارا
میان این همه بیگوش بی هوش
و میان این همه دلهره از بیداد
میان باز گشت فصل نا آباد
وشاید سایه ما بود
+ نوشته شده در
87/12/19ساعت 9:12  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
شوکت این کاخ
سقوط نام تو
در داستان قدیم است
+ نوشته شده در
87/10/26ساعت 8:28  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
چای شیرین و خیال تلخ
ما از سالهای دور
غمهای کور را
عادت داریم
و در بساط بی انتهای اندیشه های کهنه
غم ها را نو کرده ایم
+ نوشته شده در
87/10/23ساعت 9:1  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
درلابلای نگاه گستاخت
فصل خوشباوری ما آغاز گردیده است
ما بقدر بد شانسی درخت
تبر را دسته داده ایم
وهم سالها
برهنه از خزان های یاس
و نا امیدی های طولانی
را لانه بوده ایم
که شاید
در تمامیت هستی
این پاداش را
سزاوار گردیدیم
+ نوشته شده در
87/10/12ساعت 22:16  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
دستانت
حادثه را
با عشق پیوند زد
و ما از یادت رفتیم
آنقدر دور که
در کوچه ها
دیوار ها جف جف داشت
و رهگذران را
از نجابت سنگ میزدند
سرشکسته ما را کسی حادثه نگفت
و دروغها همه عشق شدند
ندیمجو
+ نوشته شده در
87/10/04ساعت 7:51  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
شوراز زخم نمکم
که در نمکدان چشمت
هزار یک خیال را
طعنه زده یی
و در پایز ترین فصل خیالاتم
رنگ باخته ام عشقت را
که تو ازمن
آزرده نباشی
+ نوشته شده در
87/08/26ساعت 18:22  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|
چشمت غزل نهفته دارد
صد راز نهان خفته دارد
درگرمی لبهای تو حرفیست
در گوش دلم نگفته دارد
+ نوشته شده در
87/08/20ساعت 7:29  توسط A.Samad. Nadeemjoo (حیدری)
|